تو را
تو را ... تو را در گوشه ای از قلب خود دارم که از چشم همه پنهانی و بر من هویدایی تو را در اشک خود پنهان نگه می دارم از چشم همه اما تو بر قلبم هویدایی تو را همچون گل عشقی که روید در زمستان در دلم دارم که پنهانی تو را چون برگ گل کز سرخی اش عالم دگرگون است به دل دارم که پیدایی سراپا خوبی و مستی در این د...
دیدار تلخ
ديدمت واي چه ديداري واي نه نگاهي نه لب پر نوشي نه شرار نفس پر هوسي نه فشار بدن و آغوشي اين چه عشقي است كه دردل دارم من از اين عشق چه حاصل دارم مي گريزي ز من و در طلبت بازهم كوشش باطل دارم باز
شنیده ام عزم سفر کرده ای ...
شنیده ام عزم ِسفر کرده ایهوای ِدلدار ِدگر کرده ایعشق مرا ز ِسر بدر کرده ایتورو به خدا اگه میشه تنها نروبُگذراز این سفرتو بی ما نرواونجا که میری نمیدونم کجاست!زمین شادیه یا جای غمهاست!شهرِ غریبه است و
تو را ...
تو را در گوشه ای از قلب خود دارم که از چشم همه پنهانی و بر من هویدایی تو را در اشک خود پنهان نگه می دارم از چشم همه اما تو بر قلبم هویدایی تو را همچون گل عشقی که روید در زمستان در دلم دارم که پنهانی ت
چه درونم تنهاست
من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت پرم از راه، از پل، از رود، از موج پرم از سایه برگی در آب: چه درونم تنهاست
اشک ...
چشمانم غوطه ور شد در اشک ناگهان بغضم ترکید گوشه چشمم راهی باز شد اشکهایم بر گونه هایم غلطید ... آهی در دل کشیدم ... از زندگی من برو بیرون ... نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 10:50 توسط man | |
تجربه
تجربه بهم ثابت کرد : آرزوی داشتن یک چیز از داشتن اون چیز دلچسبتره
دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من
دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟کجا روم که راهی به گلشنی ندانمکه دیده برگشودم به کنج تنگنا مننه بستهام به کس دل، نه بسته کس به من دلچو تختهپاره بر موج، رها، رها، رها منز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیکبه من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!نه چشم دل به سویی،...
...
گاهگاهي به لب پنجره خاطره ام مي آيي ... اي صميمي اي دوست ...